مادرممممممممممممممم
دیشب اول فروردین با بابایی رفتیم خونه پدربزرگ ایلیا دایی زین العابدین یهو تلفن بابایی زنگ خورد و بابایی با اضطراب جواب میداد تمام حواس من به بابایی بود که چی شده حال مامان جون بد شده بود و خاله سپیده تماس گرفته بود بابایی سریع خودشو برسونه من فقط گریه میکردم از خدا میخواستم چیزیش نشده باشه بابایی به سرعت رفت. اونقد با عجله رفت که ما رو هم با خودش نبرد ما با باباجونی رفتیم درمانگاه ناهید .توی راه همش دعا میخوندم که مامانم چیزیش نشه حالا که خودم مادرم حس مادری مامان جون رو درک میکنم.وقتی مامان جونی توی تخت بی حال دیدم تو رو بردم پیشش گفتم ببین مامان جون کی اومده امیرمحمد اومده چشماتو باز کن اون لحظه قشنگترین لحظه ب...
نویسنده :
مامان و بابا
16:39





